کاش قلبم درد پنهانی نداشت ....

سینه ام هرگز پریشانی نداشت....

کاش میشد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت.....

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦

 

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی مینگرم

من به نو میدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

من شرمنده تمام دوستان هستم...

چون دیر به دیر دارم مطلب می نویسم...

مشکلاتم خیلی زیاد درکم کنی و هم دعا کنید...

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

جلسه محاكمه عشق بود 

و قاضي عقل  ،

و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود 

يعني فراموشی  ،

قلب تقاضای عفو عشق را داشت 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند 

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي 

اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد 

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند 

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده 

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند 

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم  .

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم  .

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥

 

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

 از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.

 از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

 از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

 ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

 از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،  دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

 شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. 

 نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....

 که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

 از من بریدی و از این آشیان پریدی...

 ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))

 امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

 امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...

چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

باور کن...

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

 در صورتيكه تاريخ تولد شما در:

 اول فروردين ماه باشد سياه هستيد. بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد. بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد. بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد. بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد. بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد. بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد. بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد. سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است. بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد. بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد. بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد. بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد. بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد. بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد. بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد. بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد. بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد. متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند. بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد. بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد. بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد. بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد. بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است. بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد. بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد. بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد. متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند. بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است. بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد. بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد. بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد. بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد. بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد. بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد. بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد. بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد.

**************************************************

قرمز با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......و اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد همراهتان باشد آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد. شيري رنگ اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد ولي هميشه بشاش است. شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي طولاني دوستش خواهيد داشت. نيلي شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد پيدا كنيد. خاكستري جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه بگوييد و خوش اخلاق هستيد. سبز خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد مورد نظرت مي مانيد. طلائي شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان متمادي دوباره عاشق نمي شوي. صورتي شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي. داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز مانند آنچه در قصه هاست هستيد. زرد شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ، و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد. خرمائي باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار است فرد بهتري پيدا كنيد. نارنجي در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است. ارغواني اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد. ليموئي آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند. نقره اي خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد. سياه شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز توام با مبارزه است و مثل همه نيست. زيتوني شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت نورزيد. قهوه اي فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌بسادگي تسليم شده آنرا رها ميكنيد. آبي اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه از قلبتان. سرمه اي شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان مشكل است آنها را ببخشيد. سفيد شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه اين حالت شما را دوست دارند. كبود احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت است و گمگشته عشق هستيد

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤

 

 

مرا در حضور تو راهی نبود

    تمنای من جز نگاهی نبود

        برای دل این کفتر بی پناه

            بجز دستهایت پناهی نبود

        شب از خویش قصد سفر داشتم

    سر راهمان – آه – ماهی نبود

اگر چه غریبانه می سوختیم

    ولی فرصت سوز و آهی نبود

        برای زلالی دلهایمان بجز اشکهامان نبود

        دلت را شکستند و ایینه گفت

    که سنگین تر از این گناهی نبود

 

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤

 

 

وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

 

وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

 

وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي روحم من هم پر كشيد

 

ولي به خودم اميد دادم

 

به خودم وعده دادم كه بر مي گردي

 

ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

 

خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

 

خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد

 

اری

 

واقعا دوست داشتنت بي ريا بود

 

بي ريا دوست داشت

 

بي ريا عاشق شد

 

بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت

 

درست مثل قاصدك

 

اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم

 

قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

 

قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد

 

به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

 

من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

 

نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

 

وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

 

وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

 

وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

 

كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

 

بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام

 

بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند

 

از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

 

از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم

 

مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

 

تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

 

از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه

 

از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

 

مدام بهانه تو رو مي گرفت

 

به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

 

ولي ساده دل قبول نمي كرد

 

هجران تو را باور نداشت

 

مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

 

براي همين مي گفت كه تو هم هستي

 

از چشمانم متنفر بودم

 

كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت

 

مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

 

ازشون متنفر بودم

 

آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

 

و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده

 

فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

 

نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر از سياوش بوده

 

شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

 

شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

 

اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده

  

هيچ وقت تا اين اندزه تنها نبودم

 

تو قامت عشق را با رفتنت شكستي

 

از وقتي كه رفتي خورشيد باري من از سمت مشرق طلوع نمي كند

 

از آن زمان كه تو از باغ دلم پركشيدي ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد

 

ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند

 

ديگر درختان خسته باغ دلم شكوفه نمي آورند

 

اي عزيز دل

 

خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند

 

و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم

 

و زمزمه مي كنم

 

اي بهترين،  زيباترين و عاشق ترينم برگرد

 

اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا

 

شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه

 

دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم

 

برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند

 

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٤

 

 

قاصدک چه خبر آوردي؟

از کجا ، وز که آوردي؟

خوش خبر باشي،

اما، اما......

انتظار خبری نيست مرا...

نه ز ياری و نه ز دياری ...

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسی.

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گويد:

که دروغی تو دروغ، که فريبی تو فريب.

با توام، آی!

کجا رفتي؟

آی....

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جايي؟

در اجاقي، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز....

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند.

 

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤

شاهزاده با اسب سیاه

 

دلم می سوزد برای تمام رویاهایی که نیمه تمام ماندند و شاهزاده ای

 سوار بر اسب سیاه آمد و با شمشیر نگاه خود تمام رویاهایم را گردن زد.

شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها.

و من تب کردم اما ديگر نه رويای نا تمام و نه دستی برای زدودن خسيسی واهمه ها....

      آه دلم گرفته است .....

 

 

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤

را بطه:

 

 

 

يه رابطهء خوب، دوست خوب من هنره، یه کار ظریفه، یه فن کار سازه.

یه روش برای بهتر پیش رفتن و بالاتر پریدینه.

 یه جوشش، ورای کوشش های روزمره توست. یه خلاقیت نابه!

یه جور محکه.

 واسه این که بدونی چقدر زندگی رو در یافتی.

به اطرافت نگاه کن روش های ارتباط با هر پدیده ای

 رو مرور کن.

چقدر موفق بودی؟

چقدر از خودت از خودت راضی هستی؟

چقدر دیگران با تو احساس سرشار بودن می کنند.

چقدر با آداب گفتار آشنایی.

چقدر جادوی کلام را می شناسی.

چقدر به معجزه محبت ایمان داری.

از خودت بپرس ...

رابطه تو، با خودت، ابتدای آغاز توست.

چقدر از بودن خوشحالی.

آیا لحظه ها رو در می یابی یا فقط به فکر شدن، بودن رو از یاد می بری.

حقیقت وجود تو، از درک واقعیت های اطرافت ادراک

 می شه .

برای دیدن واقعیت، یعنی اون چیزی که تو در اون قرار گرفتی باید بتونی روابط خودت رو با هر کسی، هر موجودی و با خودت تعریف کنی .

رابطه با دیگران، از احساس تو، نسبت به خودت شروع می شه.

احساس تو، تعیین می کنه که تو در چه مداری در حال حرکتی.

وزن کامیابی و ناکامی تو، چقدر؟

چرا ...!!؟

 این روزها، ما از بیان کردن احساسمون می ترسیم؟

 

 

 

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

       

 

بايد بنويسم  .

هنوز هم بايد بنوسم .

هر چند ديگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خنديدن ، بهانه ای

برای گريستن ، بهانه ای برای زندگی کردن ديگر بهانه ای برای هيچ

 چيزی وجود ندارد .مدتهاست نگريستم .

حتی مدت هاست که نخنديد ه ام  .

راستی من کيستم .

مدتهاست که ديگر خودم را نمی شناسم .

به من بگويد من کيستم ؟

 

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

 

نمی خواهم

تو را عوض کنم

خود تو

بسيار بهتر از منی می دانی

چه به صلاح توست

نمی خواهم تو نيز

مرا عوض کنی

از تو می خواهم

من را همان گونه که هستم.

بپذيری و به من احترام بگذاری

اين چنين

می توانيم پيوندی استوار

با ريشه در واقعيت

و نه در رويا

بنا نهيم!

 

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

اگر به آينه نگاه بنگری

برای افتخار کردن

چيزهايی زيباتر از

غم هايت

خواهی يافت

دوست من !!!

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

 

 

اسير عشق را آسايشی نيست

به راه دوست غم را کاهشی نيست

به راهش جان و دل هديه کردم

به دلبر گو ، دگر فرمايشی نيست

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤

شروع

تنش از خستگی افتاده ز کار

بر سر و رويش، نشسته غبار

شده از تشنگی اش خشک گلو

پای عريانش، مجروح ز خار

 

هر قدم پيش رود، پای افق

چشم او بيند دريايی آب

اندکی راه چو می پيمايد

می کند فکر، می بيند خواب .....

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤

حرفهاي تنهايي !

 

حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه
بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي
شوند،بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت
گل مي كنند
وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه
فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتي به آسمان يكجور نگاه
مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا

و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت
دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت
خواست دلش بگيرد،


؟!!!…………………


آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه
كمترين اثري بگيري
يا كمترين اثري ببخشي
مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي

لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي

اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمي هم
جرأت دريا شدن داشته باش.


  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳

يكي از ميليونها ستاره ---- پــــونه

 

 

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها

ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به

 خودش جلب مي كنه.


بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا

 مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.


اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از

 اون ستاره نيست.

 

اون موقعي است كه تموم غماي دنيا

هري ميريزه تو دلت.


بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.

 

 تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..

 

باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون

 ستاره ديگه نگاه نكني.


بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي

قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و

 ميبيني اثري از اون ستاره نيست.


اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ

 يه ستاره زيباي ديگه.


همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ای

 كه توي آسمون وجود داره.


اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.

 

 

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳

 

 

 

تو که مرا به پرده ها کشيده ای

چــگونه ره نبرد ه ای به راز مـن ؟

گذشــتم از تن تو زانـــکه در جهــــان

تنی نبود مقصد نياز من

 

اگــر به ســويت اين چــنين دويده ام

به عشق عاشــقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بيفروغ من

خيال عشـق خوشــتر از خيال تو

 

***

چـــــی بگم ؟ دیـــگه کم آوردم !!!

 

 

 

 

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۳

 

 

 

 


دلابايد به هردم يا علي گفت
 
زليلي من شنيدم يا علي گفت
به مجنون چون رسيدم   يا علي گفت  
مگر اين وادي دارالجنون است
كه هر ديوانه ديدم   يا علي گفت  
نسيمي غنچه اي را باز مي كرد
به گوش غنچه ديدم   يا علي گفت  
چمن با ريزش باران رحمت
دعايي كرد و او هم  يا علي گفت  
خمير خاك آدم را سرشتند
چوبرمي خواست آدم    يا علي گفت  
مسيحا هم دم از اعجاز مي زد
زبس بيچاره مريم   يا علي گفت  
علي را ضربتي كاري نميشد
يقينم ابن ملجم    يا علي گفت  
مگر خيبر زجايش كنده مي شد
يقين آنجا علي هم   يا علي گفت  

 

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳

وارث عــــــذاب عـشـــــق

 

همه ي ما وارثيم وارث عذاب عشق

سهم اونکس بيشتره که ميشه خراب عشق

سوختـــــن و فـرياد زدن اينــه رمـــز و راز عشق

وقت از خود مردنه لحظه ي آغاز عشق

 

  
نویسنده : پــــــــــــونه ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۳

← صفحه بعد